تبليغاتX
شاهزاده کوچولو
زندگی
 وفا داری
نه گناه کاریم نه بی تغسیر منو تو بازیچه ی تقدیریم

هردودربیراهه ی بی رحم عشق بادلواحساسه خود در گیریم

توکه هم دردی مرا یاری بده به من عاشق امیدواری بده

اگر عشق با ما سره یاری نداشت

تو به من قوله وفاداری بده

|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 شاید وفا کنی
ای دست های عاطفه بارتوتکیه کاه من

درچشم های تو من خیره ماندم

وزعمق بی کسی با قلب پرنوید

اوازی ازامیددرپیشگاه چشم توای خوب خوانده ام

شایدمرا از دام مصیبت رهاکنی

شاید نگاهی ازره لطف وصفا کنی شایدوفاکنی

شاید به من عنایتی بهر خداکنی

شایدکه درتلاطم این عمرپرسکوت من را صداکنی

این رابدان که من نام تورا لحظه به لحظه خودصداکنم

این رابدان که من با یه اشاره ازنوجان رافداکنم

|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 نامه ی به یک دوست
شاید شما در اغاز راه عشق باشید ونگران از سرنجامش

وشاید در کانون خانه ای سرد و بی روح و با تکرار روز مرگی ها

روزگاری بی عشق را می گذرانید و شاید  در میان راهید در گیر با

مسایل و دشواری های زندگی مشترک و سخت در عذاب .

وشاید هم به پایان راه رابطه ای  ورشکسته و دردناک رسیده و 

از مدار عشق به فضای سرگردانی وتنهای پرتاب شده باشید

در هر صورت به دست اوردن  باوری پر ثمر می تواند به شما

یاری دهد که در ساختن دوباره زندگی شاد و موفق به پیروزی

دست  یابید و ان این است که:

((ایمان بیاورید که حافظه عشق از ثبت خطاهای  ما عاجز است 

وهمیشه در جایی دیگر منتظر باز گشت ما به مدار پر نعمت مهراست)) 

                عشق است وبه معنایش تفسیر نشاید کرد

                این  قطره  به در یایی  نشناخته  می ماند

|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 عزیز بی آغوش نزدیک من
 انسان بی عاطفه چه خالیست و عشق بی ازادی چه زندان دردناکی است.

 

در زندگی ما انسان ها لحظاتی است که در آن مجرد عقل سالم بدون

 

دریافت عاطفی قلب بی عقلی است.

 

هرچه ازاد ترم بگذاری بیشتر از آن تو خواهم بود وهرچه بیشتر دوستم

 

بداری بیشتردوستت خواهم  داشت.

 

(عزیز بی آغوش نزدیک من)

 

موهبت عشق دو سویه همراه اعتماد وازادی وایثاری دو سویه تنها ظمان

 

وفاداری است.

 

با این همه اگر روزی احساس دلهایمان پایان پذیرفت اقراری صادقانه و

 

گسستنی شریف تنها نشانه آدمیزادگی است.

 

 از سواد عشق تنها باران نگاه وطعم بوسه را می دانی

اما زلال نگاهت ان قدر راهب است

که دل مرا با همه  پیچیدگی هایش

به سادگی غریزه بر لبان عشق         تسلیم می کند.

|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
  عشق

یک زندگی یک خونه نفسهای ادمی با

عشق اغاز می شود .

 

همان گونه که جهان اغاز شد.                                

عشق هدیه است بزرگ از خداوند به من

و تو برای یکی شدن

 

 دوباره  هم چون روزه اغاز.

 

من وتوبا یکی شدن روحهایمان که  اکنده

 از عشق و محبت

 

 است. به این ندای جاودانه اسمانی

پاسخ مثبت می دهیم  و اینده

 

 زندگییمان را با ان درخشان می سازیم و

تلاش می کنیم تا

 

خالصانه یک دیگر را دوست بداریم.

 

 بیا تا عشقه ازخداوند اغاز شده را ازاو

بیاموزیم .

 

هم چون خداوند بزرگ که همه ی ما را

دوست دار د به

 

 یکدیگر عشق بورزیم که تنها راهه سخت

این دنیایه پر محبت و زیباست.

 

 .بیا با عشقه به خالق به عشق نزدیک

شویم .

|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
  وداع
میروم خسته و افسرده وزار

 

 سوی منزلگه ویرانه خویش

 

 به خدا می برم از شهر شما

 

 دل شوریده ودیوانه خویش

 

 می برم تا که دران نقطه دور

 

 شستشویش دهم از رنگ گناه

 

 شستشویش دهم از لکه عشق

 

 زین همه خواهش بی جاوتباه

 

 می برم تا زتو دورش سازم

 

 ز تو ای جلوه امید محال

 

 می برم زنده بگورش سازم

 

 تا ازاین پس نکند یاده وصال

 

 ناله می لرزد میرقصد اشک

 

 اه بگذار  که بگریزم من

 

 از تو ای چشمه جوشان گناه

 

 شاید ان به بپرهیزم من

 

 بخدا غنچه شادی بودم

 

 دست عشق امد واز شاخم چید

 

 شعله اه شدم صد افسوس

 

 که لبم بازبر ان لب نرسید

 

 عاقبت بند سفر پایم بست

 

 می روم خنده به لب خونین دل

 

 می روم از دل من دست بردار

 

 ای امید عبث بی حاصل

|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 باغ اطلسي
 سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟                                                                  اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟                                                                         شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟     اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟                                                                         تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني
|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 
 

|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
  مريخ! سياره ي روياهايم!
مريخ!
سياره ي روياهايم!
از آن روز که ترکت کردم …
و پايم را روِی سرزمين زنده هاي هميشه مرده
_ زمين نفرين شده_ گذاشتم …
ترس , همراهم بود!
همدمم
همه کسم
و چقدر از اين ياور هميشگي بي زار بودم
.
..

چقدر سخت به هواي دم کرده ي متعفنشان عادت کردم!
و چقدر بد بخت بودم …
حالا بعد از سفري چنين دراز و چنان رنج آور
به آغوشت
_ آغوش گرمت، گهواره ي همه ي خاطرات کودکيم_
باز گشته ام


گرماي در تو بودن
سکوت اعجاب انگيز دشت هاي بيکرانت
کاش ديگر هرگز از خود دورم نکني

|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 مرگ کجاست ؟!
در غمی که اشک نیست، در شادی که لبخند نیست، در بغضی که ناله نیست، در دردی که آه نیست، احساس کجاست؟
در احساسی که حس نیست، در دلی که عشق نیست، در دوستی که محبت نیست، در صداقتی که راستی نیست، زندگی کجاست؟
در زندگی که هدف نیست، در هوایی که باد نیست، در خاکی که آب نیست، در باغی که گل نیست، انسان کجاست؟
در انسانی که هیچ نیست، در سفره ای که نان نیست، در زمینی که جا نیست، در دنیایی که رحم نیست، مرگ کجاست؟
|+| نوشته شده توسط امین عسگری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 
 
بالا